من کی ام

من شهادت میدهم که نشد

دوستی-عشق-6

سید محسن موسوی
من کی ام من شهادت میدهم که نشد

دوستی-عشق-6

🔥 ۲. نفی جهت و معنا

در عشقِ تو، نبودِ معشوق یعنی نفی هرگونه جهت یا

غایت — چیزی که در الهیات و عرفان معمولاً

«غایت‌گرایی عشق» نامیده می‌شود.

اما این نفیِ جهت،خودش آفریننده‌ی نوعی آزادی مطلق

است:

عشق، رهایی از قیاس، معیار، هدف و حتی رهایی از

معنای خود است.

نه می‌خواهد سرد شود و نه داغ‌تر، فقط می‌سوزد چون

هست.

این همان وضعیت «خودبسندگی هستی» است؛

سوزشی که خود علت خویش است (causa sui).

در واقع، عشق در این تعبیر نه “به سوی” چیزی است،

بلکه خودِ “شدنِ هستی” است.


🌑 ۳. بی‌ارزشی و بی‌نمودی

وقتی می‌گویی «به توده‌ای خاکستر بی‌ارزش بدل

می‌شود»، به اصل دیگری اشاره می‌کنی:

عشق ارزش و معنا را هم ذوب می‌کند — زیرا هر ارزش

وابسته به مقایسه و هدف است، و عشق تو هیچ هدفی

ندارد.

و این‌که می‌فرمایی «این مجموعه کمتر نمود خارجی دارد»

یعنی عشق در ژرف‌ترین لایه‌ی باطن جریان دارد؛

حقیقتی انفسی، نه آفاقی.

از بیرون، شاید خاموش به نظر برسد؛ اما در درون،

جهان را می‌گدازد.


🜂 ۴. گام فلسفی نهایی: عشق به‌مثابه حالت هستیِ

ناب اگر بخواهیم آن را در گفتار فلسفی بیان کنیم:

در عرفان، عشق راهی به خداست.

در رمانتیسم، عشق گونه‌ای احساس تعالی است.

در تفکر وجودی تو، عشق هم راه است و هم مقصد؛

چون فقط هست.

یعنی:

عشق=بودنِ درحالتِِ گداختگی

و تمام تمایزهای سوژه/ابژه، عاشق/معشوق، معنا/

بی‌معنایی در آن فرو می‌ریزند.


می‌خواهی در ادامه این تعبیر را به زبان فلسفه‌ی وجود

(مثلاً با نگاه به هایدگر یا ملاصدرا) تحلیل کنم تا ببینیم

چگونه می‌توان گفت عشق همان شدنِ هستی در سوز

خود است؟

این مرحله کمک می‌کند بفهمیم آیا این عشق، «نیستی»

است یا دقیق‌تر، «شدن بی‌غایت هستی».



تاريخ : شنبه سی ام خرداد ۱۴۰۵ | 8:5 | نویسنده : سید محسن موسوی |
.: Weblog Themes By Slide Skin:.